یکی بود یکی نبود سه نفر بودن که میگفتن من از همه شجاع ترم بعد این سه نفر یک قراری گذاشتن که شب به گورستان بروند وهرکه برود مرکز گورستان یعنی مرده شو خانه برود و میخ بزند و او شجاع می شود یکی از این سه نفر گفت((من می روم ,این چراغ را بدهید))انها گفتند((اگر ماچراغ رابدهیم خودمان چکار کنیم )) آن مرد رفت داخل گورستان یک روحی میگفت((آی محمد نرو خطر دارد)) سرانجام اومیخ را روی لباسش می زند و میترسد ومی میرد 







برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان های کوتاه,داستان عاشقانه,داستان به انگلیسی,داستان فیلم فروشنده,داستان های عاشقانه,داستانهای واقعی,داستان بد,داستان کودکانه,
نویسنده: سام توکلی