یکی بود یکی نبود روز جمعه بودحسنی به حمام نمی رفت باباش می گفت میای میای بریم حمام حسنی گفت:نه نمی خواهم بیام بعد رفت نشست توی سایه جوجه امد حسنی گفت:میای بریم بازی جوجه گفت نه من با توی کسیف بازی نمی کنم بعد حسنی حوسلش سر رفت وبعد با باباش رفت حمام
تمام
برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان های کوتاه,داستان عاشقانه,داستان به انگلیسی,داستان فیلم فروشنده,داستان های عاشقانه,داستانهای واقعی,داستان بد,داستان کودکانه,
نویسنده: سام توکلی
تاريخ: پنجشنبه
18 شهريور
1395 ساعت: 11:24